|
|
|
|
|
برخی مطالب این وبلاگ از گاهنامه فرهنگی اجتماعی و انتقادی سکوت انتخاب شده است که جا دارد در همین جا از مسئولین محترم و زحمتکش این گاهنامه به خاطر اینکه اجازه دادند تا من هم بتوانم پیامشان را به طریقی دیگر به گوش همگان برسانم کمال تشکر و قدردانی را دارم. |
||
|
|
|
|
|
میگویند کسی از راهی گذر میکرد. نقاشی را دید که در خلوت خویش طبیعت زیبا را نقاشی میکند.از او خواست چهره اش را به تصویر بکشد. نقاش در کمتر از پنج دقیقه صورتی ساخت زیباتر از چهره صاحبش؛ مرد رهگذر بسیار خوشش آمد، از نقاش خواست تا آن را به قیمتی دلخواه بفروشد. نقاش بهای سنگینی را طلب کرد. رهگذر شگفت زده گفت بی انصاف تو فقط پنج دقیقه به خودت زحمت دادی . آن وقت این همه پول برای چیست؟؟ نقاش گفت: بی انصاف تویی نه من. که این پنج دقیقه را دیدی اما در پس این پنج دقیقه پنجاه سال زحمت، تلاش، همت و دود چراغ خوردن را ندیدی. من پنجاه سال خون دل خوردم تا به این پنج دقیقه طلایی رسیدم. صدای همهمه می آید و من مخاطب تنهای بادهای جهانم. و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را به من می آموزند! فقط به من................. در این لحظه و در تمام لحظات منتظر پیشنهادات سازنده شما خوبان هستم. |
||
|
|
|
|
|
به نام يگانه مهندس گيتي شبي مردي خواب ديد كه تنها با خداوند در كنار ساحل دريا روي ماسهها ايستاده است و روي ماسهها آثار پا نمايان است . با تعجب از خداوند ميپرسد كه اين جاي پاها متعلق به كيست ؟ كسي كه در اينجا ديده نميشود ...!! خداوند در پاسخ ميگويد به آسمان نگاه كن ، تا راز جاي پاها بر تو آشكار شود. مرد به آسمان نگاه ميكند و تصاويري از زندگي گذشته خود را ميبيندو استنباط ميكند كه هر تصوير متعلق به يك جاي پا است .در تصويرهاي خوش زندگي دو جاي پا و در تصويرهاي دوران سخت و دشواري فقط يك جاي پا ملاحظه ميكند. مرد ميپرسد اين جاي پاها متعلق به كيست ؟ و خداوند ميفرمايد ، من و تو . مرد با دلگيري از خداوند سوال ميكند خداوندا پس چرا در دوران سختي و دشواري مرا فراموش كردي و تنها گذاشتي ؟ خداوند در پاسخ ميفرمايد كه فرزند بسيار عزيزم تو اشتباه ميكني . آن جاي پا متعلق به من است ، در دوران سختي و غم من تنها تو را بر دوشم حمل ميكردم و تو سنگيني خود را بر دوشم داشتي !!! اي خداوند بخشنده و مهربان ، اي رحمان و رحيم ، مرا به من وامگذار و به حق عظمت وجوديت همواره حامي و پشتيبانم باش . به نام نامي آفريدگار قدرتمندي كه جهان و جهانيان؛ در سيطره قدرتش متحيرانه به خاك نياز و تضرع صورت ميسايند. |
||
|
|
|
|
|
به نام يگانه مهندس گيتي دوستان بهترين ذخيره براي شما هستند. يعني دوست از مالي كه پس انداز ميكنيد بهتر است زيرا مال شعور ندارد و قابل دزديدن است اما رفيق و دوست خوب ، ذخيرة خوبي است و قابل دزدي نمي باشد. (( الاخوان افضل العُدد 1045/30 )) بهترين و نزديكترين خويشاوند به شما دوست شما است . (( الصديق اقرب الاقارب 674/35 )) دوستي كه شما را به اطاعت از خداوند راهنما باشد بهترين دوست شما به شمار مي آيد. (( المعين الطاعه خير الاصحاب 1142/30 )) بهترين دوست شما كسي است كه با راستگويي خود شما را به راستگويي هدايت كند و با كارهاي خوب و اعمال نيك خود ، شما را به اعمال نيك راهنمايي كند . (( خير اخوانك من دعاك الي الصدق المقال بصدق مقاله و ندبك الي افضل العامل بحسن اعماله 5022/32)) من امروز سخنم را با گلچيني از فرمايشات مولاي متقيان اميرالمؤمنين علي (ع) آغاز كردم تا بگم كه دوست خوب واقعاً خوبه و من اين را در 2 سالي كه با بچه ها در ساري بودم فهميدم و ميخواهم كه در اينجا از همه اونها تشكر كنم چون كه اونها به من خيلي چيزها مثل راستي و درستي ، رفاقت ، صميميت ، مهر و صفا ، و از همه مهتر دوستي و دوست داشتن را عملاً به من ياد دادند و من در همينجا به اونها ميگم كه دستتون درد نكنه ؛ خيلي باحاليد . |
||
|
|
|
|
|
بود آيا كه در ميكده هاي بگشايند گره از كار فروبسته ما بگشايند نامه تعزيت دختر رز بنويسيد تا حريفان همه خون از مژه ها بگشايند گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند در ميخانه ببستند خدايا مپسند كه در خانه تزوير و ريا بگشايند |
||
|
|
|
|
|
يــزد بـه يـزد رفتم و سيمـاي راستان ديـدم صفـاي مردم ايـران باستـان ديـدم مصـون زغارت چنگيز و فتنـه تـاتـار نژاد پـاك و سرافـراز آريـان ديـدم مكـارمي كه زچشم جهان شده است نـهان بـه يزد رفتم و با چشم دل عيان ديـدم بـه هـر كجا كه پـي سير ديـده افكنـدم طـريق رادي و آئيـن راستـان ديـدم زفيـض گنـج قنـاعـت فقيـر و دارا را ز زندگـاني مسرور و شادمـان ديـدم بـه پايمـردي همت بـه دستيـاري كـار شكـفتـه چهـره آرام ديهقـان ديـدم بـه دست همت آنـان كـويـر سوزان را پـر از شقايق و ريحان و ارغوان ديدم بـه چشم خويش در ايـوان مسجد جمعـه؛ هزار معجزه از خـامه و بنـان ديـدم زريزه كاري دست هنر بـه جـامع شهـر هر آنچه مـينتوان كرد وصف آن ديدم كتـابـخـانـه بـا ارزش وزيـري بـود سفينـهاي كه در آن بحرها نهان ديـدم حظيـرههاي فراوان ربـاطهـاي كهـن به يزد و تفت و طرزجان و اردكان ديدم سـراي والـي و ميـدان ميـرچقمـاقش نشـان خـانه و آثـار دودمـان ديـدم نـمـونـهاي ز بنـاهـاي دوره اسـلام نشانـهاي زنيـايشگـه مغـان ديـدم صفـا و خرمـي بـاغ و بوستـانش را بـه لطف و گرمي ديدار دوستان ديـدم |
||
|
|
|
|
|
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر تا که گل باران شود کلبه ی ویران من =========================================== تا بهار زنگی آمدی و آرام جان تا نسیم از سوی گل آمدی و دامن کشان چون سپندم بر سر آتشفشان بنشین دمی چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان ============================================ تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر تا که گل باران شود کلبه ی ویران من ============================================ باز آی ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم چون لاله ی تنها ببین بر چهره داغ حسرتم ای روی تو آئینه ام عشقت غم دیرینه ام باز آی کنون در این بهار سر را بنه بر سینه ام =========================================== تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر تا که گل باران شود کلبه ی ویران من
|
||
|
|
|
||
|
Correct timing to take water will maximize its effectiveness to Human body.
دو لیوان آب - بعد از بیداری - به فعالیت ارگانهای داخلی بدن کمک می کند Two (02) glasses of water - After waking up - Helps activate internal organs
یک لیوان آب - نیم ساعت قبل از غذا خوردن - به هضم و گوارش غذا کمک می کند One (01) glass of water - 30 minutes before meal - Help digestion
یک لیوان آب - قبل از دوش گرفتن - به کاستن از میزان فشار خون کمک می کند One (01) glass of water - Before taking a bath - Helps lower blood pressure
یک لیوان قبل از خواب - از سکته و حمله قلبی جلوگیری می کند One (01) glass of water - Before sleep - To avoid stroke or heart attack |
|||
|
|
|
|
|
معرفی 10 ماده غذایی برای لاغری با مصرف غذاها و نوشیدنی های رژیمی، متابولیسمتان را بـالا بـرده و کالری بسوزانید. پس دفعه بعد که برای خرید مواد غـذایی بیرون می روید، یادتان نرود که این مواد را هم جزء لیست خرید خود قرار دهید. میزان کالری مواد غذایی اهمیت زیادی دارد و هیچ چـیز را نمیتوانید جایگزین یک رژیم غذایی متعادل و برنامه ورزشی منظم کنید.
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، چند روزیمیگذشت.فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد: چرا این همه وقت صرف این یکیمیفرمایید؟خداوند پاسخ داد: دستور کار او را دیدهای؟او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل ......ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
اگر ما به قدر ترسیدن از
یک عقرب از عِقاب خدا
بترسیم همه کارهای عالم
درست می شود
عبد صالح خدا رجبعلی نکوگویان ( حاج شیخ رجبعلی خیاط ) در سال 1262 هجری شمسی در تهران دیده به جهان گشود. پدرش مشهدی باقر یک پیشه ور بود ؛ هنگامی که 12 ساله بود پدرش از دنیا رفت و او را که از نعمت خواهر و برادر تنی بی بهره بود تنها گذاشت. از جناب شیخ نقل شده است که احسان و اطعام یک ولی خدا توسط پدرش زمینه ولادت او گردید. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
صفحات جديد وبلاگ در رابطه با مهندسي عمران كه در تاريخ 1387/06/28 به روز رساني شده است: معرفی رشته ی مهندسی عمران مهندسی عمران گرایش راه و ترابری
امیدوارم که خوشتون بیاد. راستی من برای ادامه مطالب این کارم در این مورد نیاز به یک یا چند همکار دارم کسانی که مایل به همکاری با من هستند لطفا" به من یک ایمیل بزنند یا در بخش نظرات مربوط به این پست آمادگی خودشون رو اعلام کنند. ----------------------------------------------------------------------------------------------------- چند صفحه جدید دیگه به وبلاگم اضافه کردم که در زیر آدرسشون را می نویسم:
معرفي سايتهاي دانشگاههاي ايراني معرفي سايتهاي مهندسي عمران و مرتبط با آن ۲۱ نفر که دنیای وب و کامپیوتر را دگرگون کردند
بزودی صفحات جدید دیگری با موضوعات جالب دیگری به این قسمت اختصاص خواهم داد.
اگه نظر بدین خوشحال میشم. |
||
|
|
|
|
|
در کتب تاریخی و منابع معتبر مشروطیان ( دانشجویان مشروطی ) در باب فلسفه خلقت استاد اینگونه آورده اند که: روزی حضرت عزرائیل در حالیکه داس معروف خودش را به عنوان احترام داس فنگ کرده بود، وارد بارگاه الهی می شود. پس از مدتی این ندا می رسد که چکار داشتی یا عزرائیل؟ عزرائیل به سجده می افتد و در همان حال جواب می دهد: باریتعالی، آمده ام تا از شغل خود استعفا بدهم. ندا می آید: استعفا؟! حکماً به خاطر مشقت قبض روح مظلومترین مخلوقاتمان، دانشجویان؟ : آری اینچنین است پروردگارا ! طاقت فرساست آنهم بدون دستیار. ندا آمد: برو با دلگرمی مشغول باش تا برایت بهترین دستیار روزگار را بفرستم. و بدین ترتیب خداوند (( استاد )) را آفرید. |
||
|
|
|
|
|
از مشکلات خانمها در اجتماع امروز ( متأسفانه ) کنارش که رسید، ایستاد و بوق کوتاهی زد. پسرک قیافه خندان به خود گرفت: « سلام خانوم، بفرمائید در رکاب باشیم» توی دلش گفت: « آشغال» و کمی رفت عقب تر. « اوووه نازنکن خوشگله. بیا بالا، بد نمی گذره ... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
از آنجا که آخرین نفس های روزهای این ترم دیگر به سختی شنیده می شود و هر آینه موسم امتحانات طوفانی و برگه های سفید و نمرات کمتر مساوی 99/9 در راه، گفتیم قبل از اینکه آخرین تیر را در چلّه گذاشته و پای در سَبیل اتاق حضرتش نهاده و کمربند پاچه خواری محکم کنید، بدانید و آگاه باشید که بعضی اساتید کدام هیچگونه تفاوت و تبعیضی در عنایات و کرامات خاصّۀ خود برای نوع جنسیت قائل نیستندفلذا توصیه های زیر را حتماً بخوانید؛ جدی بگیرید که حکماً مقبول می اُفتد: تراش و اصلاح کامل صورت ( ترجیحاً شش تیغ و چپه تراش ) آرایش هفت قلم ( توصیه می شود حتماً حالی به ابروها بدید ) عطر و ادکلن های تند و استاد پسندانه یادتان نرود از لباس های تنگ تر و باحال تر استفاده کنید ( می توانید پاچه ها را تا زانو تا بزنید ) در نهایت ناز و عشوه و کرشمۀ تمام قدم بردارید ( خرامان خرامان ) کاملاً کش دار و پر لعاب، با حداقل 3 تا 4 هجای اضافی کلمات را تحویل حضرت استاد دهید سعی کنید حرکاتتان ریتمیک و موزون تر باشد ( از تمرین چشم خماری غفلت نکنید ) ....... اگر موارد بالا را با جون و دل اجرا کنین، مطمئن باشین دیگه مشکلی برای نمرۀ پایان ترم تون ندارین!!! |
||
|
|
|
|
|
همه می خواهند بشریت را عوض کنند، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند. " لئو تولستوی " یکی زیبایی منظره را می بیند، دیگری کثیفی پنجره را این شما هستید که انتخاب می کنید چه چیزی را ببینید و به چه چیزی بیندیشید. " اندرو متیوس " درون تو صدایی هست که تمام روز در وجود تو زمزمه می کند؛ حس می کنم این درسته، می دانم این یکی غلطه، نه معلم، نه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست و نه هیچ آدم عاقلی نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط. تنها به صدای درونت گوش کن! " شل سیلور استاین " |
||
|
|
|
|
|
در باب رفتارشناسی دانشجویان ( بالاخص عناصر ذکور! ) در کلاسهای مختلط ( زنونه ، مردونه ) و و نحوه رفتار و حرکات و سکناتشان و اتفاقات قابل توجهی که بوجود می آورند، لابد زیاد دیده اید و یا لااقل شنیده اید. اما دقت در رفتار نقش اول کلاس ( جناب استاد ) نیز قابل تأمل و گاهی جالبناک (!) است. واقعیت این است که رفتار برخی از اساتید نیز در این نوع کلاسها به طرز فجیعی!... به عنوان مثال ترجیح می دهند وقتی مشغول تدریس اند و دارند با حرارت هرچه تمام تر به موشکافی موضوع مورد بحث ( برای تعدادی از حضار! ) می پردازند به سمت چپ ( یعنی محل جلوس خانمها ) نگاه کنند و قدم زدن خرامان خود را در محدودۀ مذکور به اجرا بگذارند تا اگر خدای ناخواسته اتفاقی افتاد و خواستند غش کنند و زمین بخورند، در همان منطقه صورت بگیرد. به سوالات نسوان با حوصله و وسواس خاصی تا حد اکمل شیر فهم کردن طرف، پاسخ بدهند، طوری که به اختصار بتوان نتیجه گرفت دخترها از پسرها دانشجوترند! بالطبع خیلی مهربانتر و خوش سر و زبانتر و بامزه تر می شوند و بعضاً دوست دارند مدام بی ربط و با ربط تیکه های بامزه و لطیفه از خودشان در وَکُنَن! البته نیاز به ذکر نیست که علاقۀ خاصی به خواندن لیست کلاس و شناسایی دقیق سوژه! و سر در آوردن از معنای اسم و فامیل و زادگاه و غذای مورد علاقه و.... پیدا می کنند ( البته طبعاً باز هم در مورد خانمها! وگرنه کدام استادی دوست دارد بداند که رستم قاچکانلویی اهل قاچکانلوی تهران است یا از کابل آمده. ) و با همۀ این اوصافو تفاسیر پر واضح است که زمان کلاس مختلط برای ایشان هم زودتر سپری می شود! و در آخر اینکه نمره دادن اساتید هم در کلاسهای مختلط دچار تغییر شدید از نوع کسینوسی می شود. ( با عرض پوزش شرح و تفسیر این قسمت جداً پیگرد قانونی دارد ) |
||
|
|
|
|
|
تسلیم مشو هرگز ....... هنگامی که زمانه به کام تو نمی گردد، سهل است که نومید شوی و بیندیشی که: " نمی توانم. پس چرا بکوشم؟ " اما ....... مهم این نیست که چقدر از اشتباه خود بیمناکی یا چقدر از آن مأیوس شده ای تسلیم مشو هرگز ........ زیرا ......... اگر باز نکوشی و به جستجوی آنچه در زندگی خواهان آنی ادامه ندهی به سویت نخواهد آمد و سرانجام می پذیری که بهتر از این نیز می توانست باشد. پیروزی با برد و باخت تو سنجیده نمی شود هر شکستی همیشه با قدری پیروزی همراه است آنچه مهم است احساس بهتری است که نسبت به خود بیابی؛ احساسی که متکی به استدلال ساده ای است. تو سعی خود را کرده ای. (( آماندا پیرس )) |
||
|
|
|
|
|
اگر لحظه ای به اتفاقات و رخدادهایی که در روزمرگی هامان، با بی توجهی شاهدشان هستیم و به سادگی از کنارشان گذر می کنیم، قدری فکر کنیم؛ و با دقت فکر کنیم، به راحتی متوجه خواهیم شد که آنچه می بینیم و می پذیریم، و گاهی به ناچار باید بپذیریم و . . . . ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
( با کسب اجازه از آقای سهراب ) اهل شهرستانم؛ روزگارم خوب نیست تکه هوشی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن عقلی! دوستانی دارم بهتر از مار بوآ نسبم شاید برسد به انیشتین ، نیوتن ، یا که ..... اهل دانشگاهم ؛ قبله ام هست استاد جانمازم دفتر جزوه سجاده من من کتابم را وقتی می خوانم که شده آخر ترم اهل خوابستانم ؛ خوابگاهم قفسی است که یک گله اسیر مثل من ، شب همه شب ، بر کف آن می خوابند فکر من در پی امرار معاش پی بگرفتن قرض از رفقا یا پی وام از جای دگر من نمی دانم که چرا می گویند ، علم بهتر است از ثروت و چرا در کف دانشمندی پولی نیست آری ! جور دیگر باید دید علم را باید شست .... پول را باید جست من بدهکارم بابت خرج غذا بابت ول کتاب پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف چند وقتی است شده بازنشست او ز ماشین خودش تاکسی ای ساخته است اهل دانشگاهم................ |
||
|
|
|
|
|
دوسه تا گل بنفشه تو دستم بود. داشتم باهاش ور میرفتم و منتظرش بودم، بالاخره انتظار سر رسید. یه پزو 206 آلبالویی رنگ جلوی پام زد رو ترمز: « نمی آیی بالا عزیزم ». « سلام خوشگله چطوری » و پریدم بالا. گلها رو گرفتم جلوش و بهش گفتم: « مثل خودت ملوس و نازند » گفت: « کجا بریم » گفتم: قربون من و اونم گازو گرفت و گفت: می ریم یه کافی شاپ توپ یه چیزی باهم بزنیم؛ بعد هم ضبطشو روشن کرد..... ( داپس داپس بَرَ داپس، دوپ دوپ.... دیگه چشمام نداره اشکی واست بباره خوب من ..... ) گفتم: تعریف کن. گفت: ای، چند ساعت پیش با شراره تو آرایشگاه بودم. فردا قراره دوتایی با پرهام بریم خرید، تو هم حتماً می آیی دیگه؟ گفتم: نوکرت هم هستم. موبایلم زنگ خورد. نگاه کردم دیدم شمارۀ شقایقه. گوشی رو ور داشتم واسه اینکه سوتی نشه بعد از سلام علیک بهش گفتم که بعداً بهش زنگ می زنم. خلاصه تو کف و عشق و حال بودیم که از شانس گندمون خوردیم به تور ماشین گشت: 206 آلبالویی بزن بغل. من دست و پامو گم کرده بودم ولی اون با خونسردی پارک کرد و شیشه رو داد پائین. مأمور گفت: چه خبره؟ صدای ضبطتون خیلی بلنده! و سرشو جلو آورد و گفت: آقا با شما نسبتی داره؟ اونم خیلی با خونسردی جواب داد: نامزدمه آقا مشکلی هست؟ اینم کارت شناسایی. و چند اسکناس هزاری! گذاشت زیر کارت و گفت: بفرمائید. مأمور هم با نگاهی گرم گفت می تونید بریدخانوم. راه افتاد. برگشتم بهش گفتم دمت گرم. جواب داد: ما اینیم دیگه. گفتم: راستش یه سوالی لزت داشتم. گفت: خیالی نیست بپرس. " اگه یه روز بیام خواستگاری بهم چی می گی؟ " ، " آ... آ... آ... ، بازم زدی اون کانال، خودت می دونی خیلی دوستت دارم ولی ....!!!؟! " یه دفعه یه صدایی بهم تشر زدکه: " هی پسر نیشستی عزای اون بنفشه ها رو گرفتی که چی ؟ پاشو جمشون کن ببرشون ته گلخونه دیگه..... "
عطر برگهای بنفشه بدجوری بعضی ها رو تو رویا می بره !! |
||
|
|
|
|
|
کوله پشتی اش را برداشت و به راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود. مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد برگردی. کاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی، همین جاست. مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه می داند، پاهایش در گل است.او هیچگاه لذت جستجو را نخواهد یافت. و نشنید که درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید. جز آن که باید. مسافر رفت و کوله اش سنگین بود. هزار سال گذشت. هزار سال پر خم و پیچ، هزار سال بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نا امید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود. به ابتدای جاد ه رسید. جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در کوله ات چه داری، مرا هم مهمان کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده ام، کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز که میرفتی، در کوله ات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در کوله ات جا برای خدا هست. و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت، دست های مسافر از اشراق پر شدو چشمهایش از حیرت درخشیدو گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته این همه یافتی! درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و نور دیدن خود، دشوارتر از نور دیدن جاده هاست. |
||