تبليغاتX
Open tab links in browser window instead.
دانشجويان كارشناسي
خاطرات كارشناسي هاي آموزشدكه

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، چند روزی

میگذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد: چرا این همه وقت صرف این یکی

میفرمایید؟

خداوند پاسخ داد: دستور کار او را دیدهای؟

او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی

باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و

وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده

گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد.
. . .

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.

گفت: شش جفت دست؟ امکان ندارد!!

خداوند پاسخ داد: فقط دستها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم

هم داشته باشند.

به این ترتیب، این میشود یک الگوی متعارف برای آنها.
. . .

خداوند سری تکان داد و فرمود: بله.

یک جفت برای وقتی که از بچه هایش میپرسد که چه کار میکنید، از

پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.

یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است

بفهمد!!

و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه

خطاکارش نگاه کند،

بتواند بدون کلام به او بگوید او را میفهمد و دوستش دارد.
. . .

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش

بفرمایید.

خداوند فرمود: نمیشود!!

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک

است، تمام کنم.

از این پس میتواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده

را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج ساله را وادار کند دوش

بگیرد.
. . .

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد . . . امّا ای خداوند، او را خیلی

نرم آفریدی.

بله نرم است، امّا او را سخت هم آفریده ام . . . تصوّرش را هم

نمیتوانی بکنی که تا چه حد میتواند تحمل کند و زحمت بکشد.
. . .

فرشته پرسید: فکر هم میتواند بکند؟

خداوند پاسخ داد: نه تنها فکر میکند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم

دارد.
. . .

آنگاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این

یکی، زیادی مواد مصرف کردهاید.

خداوند مخالفت کرد: آن که نشتی نیست، اشک است.

فرشته پرسید: اشک دیگر چیست؟

خداوند گفت: اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد،

نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
. . .

فرشته متاثر شد.

شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کردهاید، چون زن ها

واقعاً حیرت انگیزند.

زنها قدرتی دارند که مردان را متحیر میکنند!

همواره بچه ها را به دندان میکشند.

سختی ها را بهتر تحمل میکنند.

بار زندگی را به دوش میکشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه میپراکنند.

وقتی میخواهند جیغ بزنند، با لبخند میزنند.

وقتی میخواهند گریه کنند، آواز میخوانند.

وقتی خوشحالند گریه میکنند.

و وقتی عصبانی اند میخندند.

برای آنچه باور دارند میجنگند.

در مقابل بی عدالتی میایستند.

وقتی مطمئنند راه حلّ دیگری وجود دارد، نه نمیپذیرند.

بدون کفش نو سر میکنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.

برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر میروند.

بدون قید و شرط دوست میدارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا میکنند گریه میکنند و 

وقتی دوستانشان پاداش میگیرند، میخندند.

در مرگ یک دوست، دلشان میشکند.

با از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین میشوند،

با اینحال وقتی میبینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا میمانند.

آنها میرانند، میپرند، راه میروند، میدوند که نشانتان بدهند چه قدر

برایشان مهم هستید.
. . .

قلب زن است که جهان را به چرخش در میآورد.

زنها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند، میدانند که بغل کردن و

بوسیدن میتواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.

کار زنها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان

می آورند. آنها شفقت و فکر نو میبخشند.

زنها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
. . .

خداوند گفت: این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!!!

فرشته پرسید: چه عیبی؟

... خداوند گفت: قدر خودش را نمیداند!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 22:55  توسط محمد هادي آژگان  | 

برخی مطالب این وبلاگ از گاهنامه فرهنگی اجتماعی و انتقادی سکوت انتخاب شده است که جا دارد در همین جا از مسئولین محترم و زحمتکش این گاهنامه به خاطر اینکه اجازه دادند تا من هم بتوانم پیامشان را به طریقی دیگر به گوش همگان برسانم کمال تشکر و قدردانی را دارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 1:53  توسط محمد هادي آژگان  | 

میگویند کسی از راهی گذر میکرد. نقاشی را دید که در خلوت خویش طبیعت زیبا را نقاشی میکند.از او خواست چهره اش را به تصویر بکشد. نقاش در کمتر از پنج دقیقه صورتی ساخت زیباتر از چهره صاحبش؛ مرد رهگذر بسیار خوشش آمد، از نقاش خواست تا آن را به قیمتی دلخواه بفروشد. نقاش بهای سنگینی را طلب کرد. رهگذر شگفت زده گفت بی انصاف تو فقط پنج دقیقه به خودت زحمت دادی . آن وقت این همه پول برای چیست؟؟

نقاش گفت: بی انصاف تویی نه من. که این پنج دقیقه را دیدی اما در پس این پنج دقیقه پنجاه سال زحمت، تلاش، همت و دود چراغ خوردن را ندیدی.

من پنجاه سال خون دل خوردم تا به این پنج دقیقه طلایی رسیدم.

 

صدای همهمه می آید و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.

و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را به من می آموزند!

فقط به من.................

در این لحظه و در تمام لحظات منتظر پیشنهادات سازنده شما خوبان هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 0:11  توسط محمد هادي آژگان  | 

به نام يگانه مهندس گيتي

 

شبي مردي خواب ديد كه تنها با خداوند در كنار ساحل دريا روي ماسه‌ها ايستاده است و روي ماسه‌ها آثار پا نمايان است .

با تعجب از خداوند مي‌پرسد كه اين جاي پاها متعلق به كيست ؟ كسي كه در اينجا ديده نمي‌شود ...!! خداوند در پاسخ مي‌گويد به آسمان نگاه كن ، تا راز جاي پاها بر تو آشكار شود.

مرد به آسمان نگاه مي‌كند و تصاويري از زندگي گذشته خود را مي‌بيندو استنباط مي‌كند كه هر تصوير متعلق به يك جاي پا است .در تصويرهاي خوش زندگي دو جاي پا و در تصويرهاي دوران سخت و دشواري فقط يك جاي پا ملاحظه مي‌كند. مرد مي‌پرسد اين جاي پاها متعلق به كيست ؟ و خداوند مي‌فرمايد ، من و تو .

مرد با دلگيري از خداوند سوال مي‌كند خداوندا پس چرا در دوران سختي و دشواري مرا فراموش كردي و تنها گذاشتي ؟ خداوند در پاسخ مي‌فرمايد كه فرزند بسيار عزيزم تو اشتباه مي‌كني . آن جاي پا متعلق به من است ، در دوران سختي و غم من تنها تو را بر دوشم حمل مي‌كردم و تو سنگيني خود را بر دوشم داشتي !!!

اي خداوند بخشنده و مهربان ، اي رحمان و رحيم ، مرا به من وامگذار و به حق عظمت وجوديت همواره حامي و پشتيبانم باش .

 

 

به نام نامي آفريدگار قدرتمندي كه جهان و جهانيان؛ در سيطره قدرتش متحيرانه به خاك نياز و تضرع صورت مي‌سايند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 10:32  توسط محمد هادي آژگان  | 

                                               به نام يگانه مهندس گيتي
دوستان بهترين ذخيره براي شما هستند. يعني دوست از مالي كه پس انداز ميكنيد بهتر است زيرا مال شعور ندارد و قابل دزديدن است اما رفيق و دوست خوب ، ذخيرة خوبي است و قابل دزدي نمي باشد.
(( الاخوان افضل العُدد 1045/30 ))
بهترين و نزديكترين خويشاوند به شما دوست شما است .
(( الصديق اقرب الاقارب 674/35 ))
دوستي كه شما را به اطاعت از خداوند راهنما باشد بهترين دوست شما به شمار مي آيد.
(( المعين الطاعه خير الاصحاب 1142/30 ))
بهترين دوست شما كسي است كه با راستگويي خود شما را به راستگويي هدايت كند و با كارهاي خوب و اعمال نيك خود ، شما را به اعمال نيك راهنمايي كند .
(( خير اخوانك من دعاك الي الصدق المقال بصدق مقاله و ندبك الي افضل العامل بحسن اعماله 5022/32))

من امروز سخنم را با گلچيني از فرمايشات مولاي متقيان اميرالمؤمنين علي (ع) آغاز كردم تا بگم كه دوست خوب واقعاً خوبه و من اين را در 2 سالي كه با بچه ها در ساري بودم فهميدم و ميخواهم كه در اينجا از همه اونها تشكر كنم چون كه اونها به من خيلي چيزها مثل راستي و درستي ، رفاقت ، صميميت ، مهر و صفا ، و از همه مهتر دوستي و دوست داشتن را عملاً به من ياد دادند و من در همينجا به اونها ميگم كه دستتون درد نكنه ؛ خيلي باحاليد .

خوب از اين حرفا كه بگذريم از صميم قلب اميدوارم كه همتون بتونيد به آرزوهايي كه داريد به راحتي دست پيدا كنيد ( جواد و مرتضي و مجتبي و علي و حميد و امير و محمد و خانمهاو از همه مهمتر طلا (سيّد) بتونيد در كنكور ارشد قبول بشيد. سعيد و مجتبي و امين و محسن و بقيه كه ممكنه اسمشون جا افتاده باشه به خاطر ذهن فراموشكار من هم اميدوارم كه به آرزوهاشون برسن. به قول صالحيان ( اي جووون ) يا بقول محسن ( ووي گولنزززِجِ ) و....
خوب فعلاٌ خداحافظ .....................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/06ساعت 10:30  توسط محمد هادي آژگان  | 

 بود آيا كه در ميكده هاي بگشايند                  گره از كار فروبسته ما بگشايند

اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند                   دل قوي دار كه از بهر خدا بگشايند

به صفاي دل رندان صبوحي زدگان                  بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند

نامه تعزيت دختر رز بنويسيد                           تا حريفان همه خون از مژه ها بگشايند

گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب                تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند

در ميخانه ببستند خدايا مپسند                        كه در خانه تزوير و ريا بگشايند 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/06ساعت 10:29  توسط محمد هادي آژگان  | 

يــزد

بـه يـزد رفتم و سيمـاي راستان ديـدم              صفـاي مردم ايـران باستـان ديـدم

مصـون زغارت چنگيز و فتنـه تـاتـار              نژاد پـاك و سرافـراز آريـان ديـدم

مكـارمي كه زچشم جهان شده است نـهان        بـه يزد رفتم و با چشم دل عيان ديـدم

بـه هـر كجا كه پـي سير ديـده افكنـدم               طـريق رادي و آئيـن راستـان ديـدم

زفيـض گنـج قنـاعـت فقيـر و دارا را               ز زندگـاني مسرور و شادمـان ديـدم

بـه پايمـردي همت بـه دستيـاري كـار               شكـفتـه چهـره آرام ديهقـان ديـدم

بـه دست همت آنـان كـويـر سوزان را             پـر از شقايق و ريحان و ارغوان ديدم

بـه چشم خويش در ايـوان  مسجد جمعـه؛        هزار معجزه از خـامه و بنـان ديـدم

زريزه كاري دست هنر بـه جـامع شهـر           هر آنچه مـي‌نتوان كرد وصف آن ديدم

كتـابـخـانـه بـا ارزش وزيـري بـود                  سفينـه‌اي كه در آن بحرها نهان ديـدم

حظيـره‌هاي  فراوان  ربـاطهـاي  كهـن            به يزد و تفت و طرزجان و اردكان ديدم

سـراي والـي  و  ميـدان  ميـرچقمـاقش            نشـان خـانه و آثـار دودمـان ديـدم

نـمـونـه‌اي  ز بنـاهـاي  دوره  اسـلام              نشانـه‌اي زنيـايشگـه مغـان ديـدم

صفـا  و  خرمـي بـاغ  و  بوستـانش را            بـه لطف و گرمي ديدار دوستان ديـدم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/26ساعت 18:35  توسط محمد هادي آژگان  | 

صفحات جديد وبلاگ در رابطه با مهندسي عمران كه در تاريخ 1387/06/28 به روز رساني شده است:


معرفی رشته ی مهندسی عمران

مهندسی عمران گرایش راه و ترابری

عوامل موثر در انتخاب نوع آسفالت

سازه های پل با ماکارونی

انواع سنگ

بتن فشره غلتکی RCC 

 

امیدوارم که خوشتون بیاد.

  راستی من برای ادامه مطالب این کارم در این مورد نیاز به یک یا چند همکار دارم کسانی که مایل به  همکاری با من هستند لطفا" به من یک ایمیل بزنند یا در بخش نظرات مربوط به این پست آمادگی  خودشون رو اعلام کنند.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

چند صفحه جدید دیگه به وبلاگم اضافه کردم که در زیر آدرسشون را می نویسم:

 

معرفي سايتهاي تاريخي

معرفي سايتهاي دانشگاههاي ايراني

معرفي سايتهاي مراكز تحقيقاتي

معرفي سايتهاي مهندسي عمران و مرتبط با آن

معرفي چند سايت جالب و كاربردي

سايت ويژه اعلام نتايج كنكورهاي آزاد و سراسري و پيام نور

 

بزودی صفحات جدید دیگری با موضوعات جالب دیگری به این قسمت اختصاص خواهم داد.

 

اگه نظر بدین خوشحال میشم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 18:40  توسط محمد هادي آژگان  | 

در کتب تاریخی و منابع معتبر مشروطیان ( دانشجویان مشروطی ) در باب فلسفه خلقت استاد اینگونه آورده اند که:

روزی حضرت عزرائیل در حالیکه داس معروف خودش را به عنوان احترام داس فنگ کرده بود، وارد بارگاه الهی می شود.

 پس از مدتی این ندا می رسد که چکار داشتی یا عزرائیل؟

عزرائیل به سجده می افتد و در همان حال جواب می دهد: باریتعالی، آمده ام تا از شغل خود استعفا بدهم.

 ندا می آید: استعفا؟! حکماً به خاطر مشقت قبض روح مظلومترین مخلوقاتمان، دانشجویان؟ : آری اینچنین است پروردگارا ! طاقت فرساست آنهم بدون دستیار.

ندا آمد: برو با دلگرمی مشغول باش تا برایت بهترین دستیار روزگار را بفرستم.

و بدین ترتیب خداوند (( استاد )) را آفرید.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 18:39  توسط محمد هادي آژگان  | 

 

از مشکلات خانمها در اجتماع امروز ( متأسفانه )

 

کنارش که رسید، ایستاد و بوق کوتاهی زد.

پسرک قیافه خندان به خود گرفت: « سلام خانوم، بفرمائید در رکاب باشیم»

توی دلش گفت: « آشغال» و کمی رفت عقب تر.

 « اوووه نازنکن خوشگله. بیا بالا، بد نمی گذره... » و خندید.

« احمق عوضی» این را هم توی دلش گفت. رفت دو قدم جلوتر.

پسرک بالاخره از رو رفت، اتوبوس هم رسید. این یکساله را همه اش از این شرکت به آن شرکت رفته بود پی کار؛ گیر نیاورده بود. گرچه درسش توی دانشگاه بدک نبود و خیر سرش از دانشگاه تهران هم مدرک گرفته بود.

اما این شرکت آخری که رفته بود، انگاری خواستنش. زنگ زده بودند که بیاید برای برخی مقدمات. پر در آورده بود و حتی نذرش را هم جلوجلو ادا کرده بود. از اتوبوس پیاده شد. مختصری را هم بایست پیاده می رفت.

چند تایی دبیرستانی از روبرو می آمدند:« ببین این دختر خانم چه باوقار راه میره، یادبگیر بدبخت..... خانم به این هم یاد میدی؟» و خنده شان رفت هوا.

از کنارشان گذشت. همین جاها باید باشد، رفت داخل.

به مرد گفت: « تمدن هستم. برای استخدام آمده ام. دیروز با من تماس گرفته بودید»

 مرد لبخند زد و تعارف کرد که بنشینید: « بفرمائید. در خدمت هستم»

نشست. مرد ادامه داد: « شرایط شما خیلی مطلوبه. ما هم دقیقاً به یک همچین شخصی احتیاج داریم. فقط یک مشکلی هست ..... »

پریشان مرد را نگاه کرد که مکث کرده بود. « شما که نمی خواهید همین طور سیاه و سفید تشریف بیارین سر کار؟! می دونید، ما اینجا مهمون خارجی زیاد داریم.... » مرد دیگر چیزی نگفت. یا شاید او نشنیده بود. دلش پیچیدبه هم. حس کرد دارد بالا می آورد. کمی گره روسری اش را شُل کرد....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 18:38  توسط محمد هادي آژگان  | 

 

از آنجا که آخرین نفس های روزهای این ترم دیگر به سختی شنیده می شود و هر آینه موسم امتحانات طوفانی و برگه های سفید و نمرات کمتر مساوی 99/9 در راه، گفتیم قبل از اینکه آخرین تیر را در چلّه گذاشته و پای در سَبیل اتاق حضرتش نهاده و کمربند پاچه خواری محکم کنید، بدانید و آگاه باشید که بعضی اساتید کدام هیچگونه تفاوت و تبعیضی در عنایات و کرامات خاصّۀ خود برای نوع جنسیت قائل نیستندفلذا توصیه های زیر را حتماً بخوانید؛ جدی بگیرید که حکماً مقبول می اُفتد:

تراش و اصلاح کامل صورت ( ترجیحاً شش تیغ و چپه تراش )

آرایش هفت قلم ( توصیه می شود حتماً حالی به ابروها بدید )

عطر و ادکلن های تند و استاد پسندانه یادتان نرود

از لباس های تنگ تر و باحال تر استفاده کنید ( می توانید پاچه ها را تا زانو تا بزنید )

در نهایت ناز و عشوه و کرشمۀ تمام قدم بردارید ( خرامان خرامان )

کاملاً کش دار و پر لعاب، با حداقل 3 تا 4 هجای اضافی کلمات را تحویل حضرت استاد دهید

سعی کنید حرکاتتان ریتمیک و موزون تر باشد ( از تمرین چشم خماری غفلت نکنید )

.......

 

اگر موارد بالا را با جون و دل اجرا کنین، مطمئن باشین دیگه مشکلی برای نمرۀ پایان ترم تون ندارین!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 18:37  توسط محمد هادي آژگان  | 

 

 مردم از شما تقاضای انتقاد و خرده گیری می کنند ولی در انتظار تحسین هستند. " سامرست موام "

 

همه می خواهند بشریت را عوض کنند، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند. " لئو تولستوی "

 

یکی زیبایی منظره را می بیند، دیگری کثیفی پنجره را این شما هستید که انتخاب می کنید چه چیزی را ببینید و به چه چیزی بیندیشید. " اندرو متیوس "

 

درون تو صدایی هست که تمام روز در وجود تو زمزمه می کند؛ حس می کنم این درسته، می دانم این یکی غلطه، نه معلم، نه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست و نه هیچ آدم عاقلی نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط. تنها به صدای درونت گوش کن!  " شل سیلور استاین "

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 18:36  توسط محمد هادي آژگان  | 

 

در باب رفتارشناسی دانشجویان ( بالاخص عناصر ذکور! ) در کلاسهای مختلط ( زنونه ، مردونه ) و و نحوه رفتار و حرکات و سکناتشان و اتفاقات قابل توجهی که بوجود می آورند، لابد زیاد دیده اید و یا لااقل شنیده اید.

اما دقت در رفتار نقش اول کلاس ( جناب استاد ) نیز قابل تأمل و گاهی جالبناک (!) است. واقعیت این است که رفتار برخی از اساتید نیز در این نوع کلاسها به طرز فجیعی!...

به عنوان مثال ترجیح می دهند وقتی مشغول تدریس اند و دارند با حرارت هرچه تمام تر به موشکافی موضوع مورد بحث ( برای تعدادی از حضار! ) می پردازند به سمت چپ ( یعنی محل جلوس خانمها ) نگاه کنند و قدم زدن خرامان خود را در محدودۀ مذکور به اجرا بگذارند تا اگر خدای ناخواسته اتفاقی افتاد و خواستند غش کنند و زمین بخورند، در همان منطقه صورت بگیرد. به سوالات نسوان با حوصله و وسواس خاصی تا حد اکمل شیر فهم کردن طرف، پاسخ بدهند، طوری که به اختصار بتوان نتیجه گرفت دخترها از پسرها دانشجوترند!

بالطبع خیلی مهربانتر و خوش سر و زبانتر و بامزه تر می شوند و بعضاً دوست دارند مدام بی ربط و با ربط تیکه های بامزه و لطیفه از خودشان در وَکُنَن!

البته نیاز به ذکر نیست که علاقۀ خاصی به خواندن لیست کلاس و شناسایی دقیق سوژه! و سر در آوردن از معنای اسم و فامیل و زادگاه و غذای مورد علاقه و.... پیدا می کنند ( البته طبعاً باز هم در مورد خانمها! وگرنه کدام استادی دوست دارد بداند که رستم قاچکانلویی اهل قاچکانلوی تهران است یا از کابل آمده. )

و با همۀ این اوصافو تفاسیر پر واضح است که زمان کلاس مختلط برای ایشان هم زودتر سپری می شود! و در آخر اینکه نمره دادن اساتید هم در کلاسهای مختلط دچار تغییر شدید از نوع کسینوسی می شود. ( با عرض پوزش شرح و تفسیر این قسمت جداً پیگرد قانونی دارد )

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 18:35  توسط محمد هادي آژگان  | 

تسلیم مشو هرگز .......

هنگامی که زمانه به کام تو نمی گردد، سهل است که نومید شوی و بیندیشی که:

" نمی توانم. پس چرا بکوشم؟ "

اما .......

مهم این نیست که چقدر از اشتباه خود بیمناکی یا چقدر از آن مأیوس شده ای

تسلیم مشو هرگز ........

زیرا .........

اگر باز نکوشی و به جستجوی آنچه در زندگی خواهان آنی ادامه ندهی به سویت نخواهد آمد

و سرانجام می پذیری که بهتر از این نیز می توانست باشد.

 

پیروزی با برد و باخت تو سنجیده نمی شود

 

هر شکستی همیشه با قدری پیروزی همراه است

 

آنچه مهم است احساس بهتری است که نسبت به خود بیابی؛ احساسی که متکی به استدلال ساده ای است.

تو سعی خود را کرده ای.                                    (( آماندا پیرس ))

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 18:34  توسط محمد هادي آژگان  | 

 

اگر لحظه ای به اتفاقات و رخدادهایی که در روزمرگی هامان، با بی توجهی شاهدشان هستیم و به سادگی از کنارشان گذر می کنیم، قدری فکر کنیم؛ و با دقت فکر کنیم، به راحتی متوجه خواهیم شد که آنچه می بینیم و می پذیریم، و گاهی به ناچار باید بپذیریمو تحمل کنیم، تاچه اندازه با آنچه بایست می بود، فاصله دارد! فاصله ای که گهگاه آنقدر به سمت بی نهایت میل می کند که حد خود با مطلوب را صفر می کند تا ما بپذیریم « چه اشکال دارد؟ » ؛ شاید می بایست همین طور باشد.

همۀ اینها فقط و فقط بدلیل این است که ما آدمها بعضی وقتها یادمان می رودچه هستیمو که هستیم و فراموشمان می شودفکر کنیم چگونه باید باشیم!

.... و چه سخت است و ناگوار تحمل این نمی بایستها!

به خودمان نگاه کنیم، مایی که قشر تحصیل کرده جامعه می دانندمان و خودمان دربارۀ خودمان قضاوت کنیم که چقدریم و چگونه!

و آیا از روزی که قدم به دانشگاه گذاردیم فکر کردیم که چه باید باشیم؟ و حواسمان بود آنچه کسب می کنیمو به داشته مان می افزاییم، به ارزشهامان هم بیفزاید و نکند که آنچه از ارزشها داشتیم از دست بدهیم؟

و چه احساسی روح و جان آدم را فرا می گیرد وقتی ......

 

وقتی سر کلاس به بغل دستی نگاه می کنم تابپرسم « جملۀ آخر استاد چه بود » و می بینم به جای استاد و تخته، نگاه او به ساق پای همکلاسی دختر که در ردیف جلوتر نشسته دوخته شده چون .......

وقتی دوستم موقع گرفتن کتاب و جزوه از هم کلاسی اش به جای آنکه نگاهش به جزوه باشد به ناخنهای نارنجی رنگ او خیره شده!

وقتی از کنار عد ه ای در محوطۀ د انشگاه می گذرم که بی هیچ شرم و حیایی، تشریح و توصیف قد و بالا و چشم و ابروی یکی از دخترها نقل مجلسشان است.

وقتی سر کلاسی می نشینم که حضرت استاد به شکلی نامناسب بر صندلی لم داده و از ته دل نصیحت می کند و درس اخلاق می دهدکه این گونه باشید و اینگونه نه.

وقتی از سر در دانشگاهی قدم به محیط پیشرفت و ترقی می گذاریم که تجمع عده ای از دانش!جویان مشغول به تفریحات ناسالم و دور از انتظار و شأن کنار آن چهره های زشت برای ظاهر آن ساخته ....

 

وقتی .....   وقتی.....

و چه بسیارند این " وقتی " ها! اگر به خودمان و اطرافمان نگاهی دیگر بیاندازیم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 18:33  توسط محمد هادي آژگان  | 

 

( با کسب اجازه از آقای سهراب )

اهل شهرستانم؛

روزگارم خوب نیست

تکه هوشی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن عقلی!

دوستانی دارم بهتر از مار بوآ

نسبم شاید برسد به انیشتین ، نیوتن ، یا که .....

اهل دانشگاهم ؛ قبله ام هست استاد

جانمازم دفتر       جزوه سجاده من

من کتابم را وقتی می خوانم

که شده آخر ترم

اهل خوابستانم ؛ خوابگاهم قفسی است که یک گله اسیر

مثل من ، شب همه شب ، بر کف آن می خوابند

فکر من در پی امرار معاش

پی بگرفتن قرض از رفقا

یا پی وام از جای دگر

من نمی دانم که چرا می گویند ، علم بهتر است از ثروت

و چرا در کف دانشمندی پولی نیست

آری ! جور دیگر باید دید

علم را باید شست     .... پول را باید جست

من بدهکارم

بابت خرج غذا         بابت ول کتاب

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف

چند وقتی است شده بازنشست

او ز ماشین خودش تاکسی ای ساخته است

اهل دانشگاهم................

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 18:32  توسط محمد هادي آژگان  | 

 

دوسه تا گل بنفشه تو دستم بود. داشتم باهاش ور میرفتم و منتظرش بودم، بالاخره انتظار سر رسید. یه پزو 206 آلبالویی رنگ جلوی پام زد رو ترمز:

« نمی آیی بالا عزیزم ». « سلام خوشگله چطوری » و پریدم بالا. گلها رو گرفتم جلوش و بهش گفتم: « مثل خودت ملوس و نازند » گفت: « کجا بریم » گفتم: قربون من و اونم گازو گرفت و گفت: می ریم یه کافی شاپ توپ یه چیزی باهم بزنیم؛ بعد هم ضبطشو روشن کرد..... ( داپس داپس بَرَ داپس، دوپ دوپ.... دیگه چشمام نداره اشکی واست بباره خوب من ..... ) گفتم: تعریف کن. گفت: ای، چند ساعت پیش با شراره تو آرایشگاه بودم. فردا قراره دوتایی با پرهام بریم خرید، تو هم حتماً می آیی دیگه؟ گفتم: نوکرت هم هستم. موبایلم زنگ خورد. نگاه کردم دیدم شمارۀ شقایقه. گوشی رو ور داشتم واسه اینکه سوتی نشه بعد از سلام علیک بهش گفتم که بعداً بهش زنگ می زنم. خلاصه تو کف و عشق و حال بودیم که از شانس گندمون خوردیم به تور ماشین گشت: 206 آلبالویی بزن بغل. من دست و پامو گم کرده بودم ولی اون با خونسردی پارک کرد و شیشه رو داد پائین.

مأمور گفت: چه خبره؟ صدای ضبطتون خیلی بلنده! و سرشو جلو آورد و گفت: آقا با شما نسبتی داره؟ اونم خیلی با خونسردی جواب داد: نامزدمه آقا مشکلی هست؟ اینم کارت شناسایی. و چند اسکناس هزاری! گذاشت زیر کارت و گفت: بفرمائید. مأمور هم با نگاهی گرم گفت می تونید بریدخانوم. راه افتاد. برگشتم بهش گفتم دمت گرم. جواب داد: ما اینیم دیگه. گفتم: راستش یه سوالی لزت داشتم. گفت: خیالی نیست بپرس. " اگه یه روز بیام خواستگاری بهم چی می گی؟ " ، " آ... آ... آ... ، بازم زدی اون کانال، خودت می دونی خیلی دوستت دارم ولی ....!!!؟! "

یه دفعه یه صدایی بهم تشر زدکه: " هی پسر نیشستی عزای اون بنفشه ها رو گرفتی که چی ؟ پاشو جمشون کن ببرشون ته گلخونه دیگه..... "

 

عطر برگهای بنفشه بدجوری بعضی ها رو تو رویا می بره !!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 18:31  توسط محمد هادي آژگان  | 

کوله پشتی اش را برداشت و به راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.

نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود.

مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد برگردی. کاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی، همین جاست.

مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه می داند، پاهایش در گل است.او هیچگاه لذت جستجو را نخواهد یافت.

و نشنید که درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید. جز آن که باید.

مسافر رفت و کوله اش سنگین بود.

هزار سال گذشت. هزار سال پر خم و پیچ، هزار سال بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نا امید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود. به ابتدای جاد ه رسید. جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود.

درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در کوله ات چه داری، مرا هم مهمان کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده ام، کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم.

درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز که میرفتی، در کوله ات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در کوله ات جا برای خدا هست. و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت، دست های مسافر از اشراق پر شدو چشمهایش از حیرت درخشیدو گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته این همه یافتی!

درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و نور دیدن خود، دشوارتر از نور دیدن جاده هاست.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/24ساعت 0:32  توسط محمد هادي آژگان  |